دردا که یار در غـــم و دردم نماند و رفت
دردا که یار در غـــم و دردم نماند و رفت
ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفــت
مخـــمور باده طـــرب انگـــیز عشـــق را
جامی نداد و زهر جدایی چشاند و رفت
چون صید او شدم من مجروح خسته را
در بحــر غم بماند و جنیبت براند و رفت
گفتــم مگر به حیــله به قیــدش درآورم
از من رمـید و توسن بختم رماند و رفت
خون دلم چو در دل من جای تنگ یافت
گلگون ز راه دیده به صحــرا دواند و رفت
چون بنده را سعادت خدمت نداد دست
بوسـید آسـتانه و خدمت رسـاند و رفت
گل در حجــاب بود که مـرغ سحــر گهی
آمــد به باغ حافظ و فریــاد خوانـد و رفت
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۲۸ ساعت توسط مشکوة 09126078529-گلزارLayla Meshkat -
|